قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1912

تاريخ الفي ( فارسى )

و در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه المعزّ لدّين اللّه علوى به اسكندريهء مصر آمد و در روز جمعه خطبه‌اى بليغ و فصيح كه مشتمل بود بر ذكر شرف او و پدران او ، خواند . و در آن خطبه مذكور ساخت كه حقّ ، سبحانه و تعالى ، رعايا را كه ودايع الهىاند ، به واسطهء دولت ما اهل بيت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، از دست ظالمان و جابران خلاص گردانيد . چون از خطبه خواندن فارغ شد نظر به جانب راست خود كرده قاضى مصر را ديد ، از وى پرسيد : هل رايت خليفة افضل منّى ؟ يعنى : ديده‌اى تو هيچ خليفه را افضل از من ؟ قاضى جواب گفت : لم أرا احدا من الخلفاء افضل من امير المؤمنين . يعنى : من نديدم هيچ احدى را كه افضل باشد از امير المؤمنين . بعد از آن از قاضى پرسيد : أحجّبت ؟ يعنى : آيا حجّ كرده‌اى ؟ قاضى گفت : آرى . پرسيد : وزّرت قبر النبّى ، صلّى اللّه عليه و آله ؟ يعنى : به زيارت قبر پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، مشرّف شده‌اى ؟ گفت : نعم يا امير المؤمنين . باز معزّ پرسيد : و قبر ابو بكر و عمر ؟ قاضى گويد چون اين را از من پرسيد من متحيّر ماندم كه در جواب او چه گويم ؛ چه او در تشيّع تعصّب تمام داشت ، امّا من در اين اثنا نگاه كردم ديدم كه پسر المعزّ لدّين اللّه كه وليعهد او بود ، در برابر او ميان امرا ايستاده ، من فى الحال گفتم : يا امير المؤمنين ، مرا زيارت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، مشغول داشت از زيارت ابو بكر و عمر ؛ چنانچه الحال مشغول داشته مرا مخاطبهء امير المؤمنين از سلام كردن بر وليعهد او . قاضى گويد من اين را گفتم و متوجّه عزيز بن المعزّ لدّين اللّه گشتم و بر وى سلام كردم . چون المعزّ لدين اللّه اين جواب را از من شنيد تبسّم نموده به حكايات ديگر مشغول گشت . و نيز در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه اوّل محاكمه‌اى كه در مصر پيش المعزّ لدّين اللّه آوردند آن بود كه زن كافور اخشيدى پيش المعزّ لدّين اللّه آمده دعوى كرد كه من جامه‌اى مرواريد كه به طلا بافته‌اند به طريق امانت پيش فلان يهودى گذاشته بودم . الحال آن يهودى منكر شده . المعزّ لدّين اللّه آن يهودى را طلب داشته از وى پرسيد . يهودى انكار كرد كه من هيچ از جامهء او خبر ندارم و او را نمىشناسم . المعزّ لدّين اللّه جماعتى را فرمود كه رفته خانهء آن يهودى را بكنند . اتّفاقا در اثناى كندن سبويى پيدا شد . چون آن سبو را بشكستند همان جامه پيدا شد . المعزّ لدّين اللّه آن جامه را به زن كافور اخشيدى داد و هرچند آن زن سعى كرد كه اين جامه لايق خليفه است المعزّ لدّين اللّه قبول نكرد و اين معنى موجب ازدياد محبّت اهل مصر شد نسبت به علويه .